خاطرات روز دوشنبه 1398/11/07

امروز بچه ها هر کاری کردن صبحانه بگیرم داوطلب نشدم(پله ها را برم بالا برو بچ نشستن پشت سرم غیبت میکند من تمسخر میگرن) خدا منو برا خنده آفریده تا مردم بتواند منو مورد تمسخر قرار دهند.بعد از اذان از مسئولین فروشگاه برا بیمارستان اجازه گرفتم،قبل از رفتنه رفیقم سجاد از مشهد برگشت(از آمدن او خیلی خوشحالم حسابی همدیگر در آغوش گرفتیم)قبل از اینکه سوار اتوبوس شهری شوم اطراف دورم کبوتر امامزاده بود(دلم افتاد برام خبر خوبی بیاد)وقتی دکتر گفت مشکل بیماری حل شده چند لحظه سکوت کردم(آن قدر خوشحال بودم میخاسم فریاد بزنم)قبل از اینکه به خوابگاه برم یک بار نه چند بار به رفیقم آرش تشکر کردم نمی دانم چطور زحمات خودش و همسرش تشکر کنم.حالم ازش بهم میخوره اینجا خوابگاه نیست پادگان لعنت به هر آدم زبان نفهم

خاطرات روز شنبه 1398/11/05

امروزه نمی دانم چی شد مسئول خرید فروشگاه رفیقم برا صبحانه فرستاد بهتر بود نمیرفت{یادش رفته برا من بگیره} دم دمای ظهر قسمت شور خونه فرستادم نزدیک 80 کیلو بادام الک کردم.کارم که تمام شد بلا فاصله رفتم آرایشگاه و حمام{مغز سرم باز شد،بدنم سبک شد}بعد به نظافت خانه مشغول شدم.

چلغوز{میوه صنوبر}

چلغوز نام دانه‌های نوعی درخت کاج است و به دلیل در برداشتن مواد غذایی مفید، برای بهبود تغذیه و سلامت انسان از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. گیاه چلغوز بومی کشورهای پاکستان،افغانستان و هیمالیا است و استفاده از این گیاه همانند روغن زیتون برای سلامتی بدن انسان مؤثر است. برا خواندن به ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

خاطرات روز جعمه 1398/11/04

دیروز مثل روزا قبل برام عادی بود. بعد از نظافت طبق معمول فرستادن دنبال صبحانه برا بچه ها بگیرم بخاطر یه نفر نان سنگک خواست نزدیک دو ساعت معطل شدم،نزدیک چهار روز به مسئول خرید فروشگاه میگم آه در وساط ندارم به ولگرد خیابان حرف میزدم محترمانه جواب می داد{ندارم که بهت بدم}بچه ها خیلی اصرا کردن حتی سر سفره غذا بردنم لب به غذا نزدم واسه من نگ بخاطر یه لقمه غذا از بچه ها قرض بگیرم. دم دمای ظهر فهمیدم رفیقم از سفر میاد روحیم تغییر کرد چه بگوییم،از اون ور مسئول خرید فروشگاه ببینه نشستم ازم کار میکشه یعنی حق استراحت ندارم فک میکنه نوچه شم دوباره مثل همیشه رفیقم سر فاکتور اشتباه کرد بد و بیراه من شنیدم این چه روزیست واسه من رقم خورده از روز جعمه متنفرم.

خاطرات روز چهارشنبه 1398/11/02

امروز علی اصغر بد جور رو اعصابم بود مشکلم به مسئول خرید فروشگاه در میان گذاشتم بهم گفت تا جای که میتوانی همدیگرو بزنی آفا زاده اشتباه فکر کردی نه اهل دعوام نه اهل مرافع. کیسه برنج برا مشتری بردارم یه دفعه از بالا هر چه کیسه برنج افتاد سرم تا عصر سردرد داشتم.{امروز روز خوشایند نبود}

تاریخچه و پیدایش وزنه برداری

باستان‌شناسی نشان می‌دهد وزنه‌برداری و وزنه پرانی به همراه دو و میدانی و ژیمناستیک در یونان باستان تمرین می‌شده است. همچنین وزنه‌برداری و وزنه‌پرانی جزئی از بازیهای تیلی‌تیان ایرلندی‌ها در 4000 سال قبل بوده است. برا خواندن به ادانه مطلب بروید:

ادامه نوشته

خاطرات روز سه شنبه 1398/11/01

صبح هر کس دنبال نظافت خودش رفت،بعد صبحانه با علی اصغر بحثم شد مسئول خرید فروشگاه من فرستاد قسمت شورخونه{چون سقف انبار ریزش کرد}یک ساعت بعد میلاد کمکم کرد به مدت زمان کم استراحت کردم،بعد از اذان با کمک بچه ها سفارشات برگشت خورده جدا میکردیم.

خاطرات روز دو شنبه 1399/10/30

امروز خیلی خسته کننده بود جوری نشد صفحه وبلاگ بسازم.بگذریم امروز کامل فقط طی و جارو زدم،به اصرا رفیقم دنبال صبحانه رفتم نانوایی هر حرفی بود به من زد:چون بچه ها جداها کارت پول دادن،بعد رفیقم اجناس مشتری اشتباه زد فحش من خوردم امروز حالم گرفته شد.بعد اذان هوا تاریک و دلگیر بود بچه ها شیفت صبح کارشان به اتمام رسید رفیقم مشکل براش پیش اومد نتونست بیا سرکار بعنوان داوطلب بجاش ایستادم چون زحمت زیادی برام کشید.قبل از دم غروب با شخصی بحث مو  پیش اومد تمام حرف هاش زور به آدم میگفت شبی بد جور حالم گرفته شد،ساعت 10 ذره ذره شروع به نظافت کردم آخر شب خیلی خسته بودم کارم که تمام شد،رفتم حمام خستگی از تنم بیا.