تاریخچه کشتی

نام کشتی از کمربندی به نام کُستی گرفته شده که زرتشتیان هنگام غروب آفتاب به کمر خود می‌بستند و در برابر کانون آتش به دعا خواندن می‌پرداختند. کشتی گرفتن به معنی کمر یکدیگر را گرفتن است. اصل آن در زبان پهلوی، کُستیک و در زبان فارسی دری گُشتی خوانده می‌شود. برا خواندن به ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

خاطرات روز یکشنبه 1398/10/29

ساعت 6:30 صبح دوستم با هیاهو همه بچه ها برا نماز بیدار کرد وقتی سرم بطرف پنجره بردم طبق معمول برف می باریید ولی با روزا قبل فرق داشت دوستم عازم سفر کاری بود راهی کردیم فرودگاه،دوباره با بچه ها خوابیدیم.ساعت 8 صبح رفتم فروشگاه از همان صبح طی و جارو میزدم تا بعد اذان،قبل ظهر به دوستم زنگ زدم سفرش بخاطر بارش برف کنسل شد.ساعت 3 بعداظهر دور همی ناهار خوردیم.        امروز خیلی خسته بودم بعد از اتمام کار دو ساعت فیکس خوابیدم وقتی بیدار شدم رفیقم حالش زیاد خوب نبود همراه هم رفتیم دکتر.

جک

لطیفه با مزه برا خواندن به ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

خاطرات روز شنبه 1398/10/28

امروز هوا سرد برفی بود مثل روزا قبل نظافت فروشگاه بین بچه ها تقسیم  کار کردیم، با رفیقم اذیت علی اصغر کردیم بعد ویترین شکلات تا خره خره پر کردم برا بار سوم با بچه ها افتتاح مشهد تکمیل میکردیم. شبی یک ساعت با کمک بچه ها بار زدیم،ساعت 7 هم ناهار و هم شامم یکی کردم{نمی دانم به جماعت به چه زبانی صحبت کنم؟پول ندارم}کجا کار لنگ میزنه خودم خبر ندارم!!!چرا بعضی ها باهام راحت نیستن .(این دل راه داره،دل راه داره)

جک

لطیفه با مزه برا خواندن به ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

خاطرات روز جعمه 1398/10/27

7:30 صبح بیدار شدم دوستم خیلی خسته بود داوطلبانه سه ساعت بجای دوستم رفتم سرکار.بعد نظافت رفتم وسایل صبحانه برا یچه ها فراهم کنم،برگشتنه برف بارید خیلی خوشحال شدم حیف که زمین سفید پوش نکرد.بعد به تک تک خانواده م صحبت کردم،بعد اذان با رفیقم رفتیم بیرون سوار مترو شدیم وسط کار برق میرفت صلوات، برق اومد برام خیلی تعجب آور مردم دقیقه به دقیقه صلوات میفرستن.خلاصه با رفیقم حسابی بازار شهر ری گشتیم بعد شاه عبدالعظیم رفتیم من از بیرون صحن مشغول دعا و ذکر بودم.هر دو شام خوردیم به طرف خانه برگشتیم،برگشتنه اعصابم خورد شد شخصی کار کرد تمام پسرا جوان زیر سئوال ببره.

زندگی نامه سلطان سلیمان

سلیمان احتمالاً در ۶ نوامبر ۱۴۹۴ در شهر ترابزون، واقع در سواحل دریای سیاه زاده شد. مادر او حفصه خاتون سلطان نام داشت. در سن هفت سالگی برای تحصیل علوم، تاریخ، ادبیات، الهیات، و فنون جنگی در مدارس کاخ توپقاپی به قسطنطنیه رفت. در آنجا با برده‌ای به نام ابراهیم آشنا شد و رفتار دوستانه‌ای را با او پیش گرفت. ابراهیم بعداً به یکی از معتمدترین مشاوران سلطان سلیمان تبدیل شد. سلیمان جوان در سن هفده سالگی به سمت فرماندار کفّه (تئودوسیا) و سپس مانیسا برگماشته شد. با درگذشت پدرش، در سال ۱۵۲۰ به قسطنطنیه آمد و بر تخت سلطنت امپراتوری عثمانی نشست. برا خواندن به ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

خاطرات روز پنج شنبه 1398/10/26

امروز تا ظهر تمامی پرسنل فقط فقط نظافت انجام دادیم به جز دو نفر،فکر نکنم{خانه ی آریا مهر روزی ده بار نظافت شده باشه.} دوباره سرو صدا بچه ها بلند شد بخاطر بچه شیفت بعداظهر مشکل ما با اینا حالا حالا ادامه دارد،با بچه ها سر به سر همدیگر می گذاشتیم تا تایم کاری زودتر تمام بشه.ساعت 4 شد کارم به اتمام رسید با رفیقم رفتیم هایپر وسایل ناهار بخریم،بعد ناهار همه رفتن پی خوش گذرانی من مانده م با رفیقم.

جک

لطیفه با مزه بر خواندن به ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

خاطرات روز چهارشنبه 1398/10/25

امروزه با رفیقم سر نظافت خستم کرد،خودش نظافت نمیکنه به من میگه:{چرا کم نظافت میکنی؟} خوش به حالش از صبح تا تایم کاری جیم زد.بچه ها بحث باز کردن برا پرسنل شیفت بعداظهری،به بچه ها حق میدم درد سر و سنگینی کار پرسنل شیفت صبح انجام میده.ساعت 4 تایم کاری تمام شدبا رفیقم دولپی رفتیم،بریم خانه دوباره برا افتتاح مشهد بار می زدیم رو هم رفته ده جعبه نمی شود که پرسنل شیفت صبح به کار گرفتن.

تاریخچه فوتبال

تاریخچه بازی محبوب فوتبال به بیش از 100 سال پیش می رسد ؛ این بازی در سال 1863 در انگلستان آغاز شد، زمانی که فوتبال راگبی و اتحادیه فوتبال در دوره های مختلف منشعب شدند و انجمن فوتبال انگلستان تشکیل شد و اولین نهاد حاکم بر این کشور شد. برا خواندن ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

خاطرات روز سه شنبه 1398/10/24

امروز خیلی کسلم حال که برم سرکار نداشتم بچه ها منو مسخره میکردن،کسی با من حرف نمیزد. {در این شهر غربت تنها تنهام بجز خدای خود کسی ندارم،حس میکنم دنیا بهم پشت کرده} دوباره مثل دیروز زیر آبم به مسئولین فروشگاه زدن {وجودت غیرت داشت مشکل منو رو در رو حل میکردی.} رفیقم ازم توقع داره سر سفره بچه ها بنشینم نون نمک همدیگرو بخوریم،تا الان دست به هر کسی دراز کردم،دست رد به سینه ام زد.

جک

لطیفه با مزه برا خواندن ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

خاطرات روز دوشنبه 1398/10/23

ساعت 8 با بچه ها رفتیم سرکار،موفع نظافت تقسیم کار شد{واسم تعجب آور شخصی بعد از چند ماه یه گوشی فروشگاه را نظافت کرد}ساعت 9 طبق معمول فرستادن دنبال صبحانه به معرفت بعضی ها بابت صبحانه ازم تشکر کردن بجز دو نفر.بعد از اذان برا دومین بارم برا فروشگاه سفارش آجیل گرفتم کارم تمام شد.به راحتی زیر آب منو زدن،من چکار شما دارم؟که سایه م با تیر میزنی اینا بی جواب نمیزارم.شبی با بچه ها گفتیم و خندیدیم که مثل روزگار بهم انرژی مثبت بدن.

تاریخچه و پیدایش ووشو

نام مجموعه ورزشهای رزمی چینی است که با اسامی بوکس چینی و کونگفوی چینی هم از آن یاد میشود.برا حواندن به ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

زندگی نامه پاسارگاد

 مجموعه‌ای از سازه‌های باستانی برجای‌مانده از دوران هخامنشی استبرا خواندن به ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

خاطرات روز یکشنبه 1398/10/22

صبح بدجور حال منو خراب کرد،برا بعضی ها وسایل صبحانه فراهم کنم بعد پشت سرم حرف درست کنند و رابطه من با دیگران بهم بزند ظهر سر غذا با علی اصغر بحث مو شد باعث شد که دو نفر منو  مسخره کند. شبی ساعت 8 با رفیقم میلاد رفتیم پالادیوم در راه برگشت به خانه شام خوردیم.

 

 

 

 

 

 

خاطرات روز شنبه 1398/10/21

هرچه فکر میکنم اینجا بدتر از سربازی شخصی شش روز زودتر از همه اومده سرکار فکر میکنه از همه ارشدتر به کارگر جدید زور بگن.نزدیک اذان دوستم از مسافرت بازگشت از این موضوع خوشحالم چون کسی نداشتم که باهاش بگم و بخندم.کارم به اتمام رسید در راه خوابگاه زنگ زدم به مادرم ساعتا با همدصحبت کردیم با هم دیگر گفتیم و خندیدیم که روحیم باز شد.

جک

لطیفه بامزه برا خواندن ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

خاطرات روز جمعه 1398/10/20

از آخر هفته متنفرم.دوست دارم روز جمعه برا خودم باشم،بدتر از همه کسی رو اعصابت باشه.                آخر شب مشکلم به مسئولین فروشگاه در میان گذاشتم اگه به دیوار میگفتم،بهتر بود جواب سر بالا بشنوم.{نمی دانم بین بچه ها کی رفیقه؟کی دشمن؟}

زندگی نامه چگوارا

ارنست گوارا که از او با عنوان چه گوارا یاد می شود پزشک، چریک، سیاست مدار و انقلابی مارکسیست بود. چهره و ظاهر او به طور فراگیر به عنوان یکی از نمادهای انقلابی بشر دوستانه و به عنوان یک نشان جهانی شناخته شده در فرهنگ عامه بدل گشته است.برای خواندن به ادامه  ی مطالب بروید:

ادامه نوشته

زندگی نامه هخامنش

کوروش دوم (به پارسی باستان: 𐎤𐎢𐎽𐎢𐏁) کوروش کبیر مشهور است. بنیان‌گذار و نخستین شاه شاهنشاهی هخامنشی بود.برا خواندن به ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

خواص میوه خشک

متخصصان معتقدند مهم ترین وجه تمایز میوه های خشک شده با میوه های تازه، تبخیر آبی است که حاوی مقادیر قابل توجهی مواد مغذی است.البته میوه های خشک شده برای مصرف در شرایط خاص مانند تغییر فصل یا استفاده در ورزش‌هایی مانند کوهنوردی که امکان حمل وزن زیاد بار وجود ندارد، سودمند هستند.برای خواندن به ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

جک خنده دار

لطیفه با مزه برا خواندن ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

خاطرات روز پنج شنبه 1398/10/19

امروز صبح از خواب بیدار شدم هوا که دیده ام حالم گرفته شد چند دقیقه بعد با بچه ها از خانه زدیم بیرون به تماشای برف نگاه میکردیم بعد چند روز لبخند بر لبها نشست از این بابت خوشحالم شهر را سفید پوش کرد.خلاصه رفیقم خبر از سفارتخانه اورد سالها که منتظرش بودم حالا بعد از سه سال ضربه روحی خوردم دلم بد جور شکست

خاطرات روز سه شنبه 1398/10/17

سلام به خدمت دوستان عزیز

وارد فروشگاه شدم جا خالی سجاد بدجور ناراحتم کرد.امروز قسمت پشتیبانی بودم موقع کار دو نفر بدجور رو اعصاب آدم راه میرن خلاصه کارم به اتمام رسید،سر غذا علی اصغر بهونه الکی با پیمان بحث کرد     {ای کاش بجای سجاد این دو نفر عازم مشهد می شدن}

خاطرات روز دوشنبه 1398/10/16

ساعت 8:30 صبح برا اولین بار یه بشقاب پر میوه خوردم،ساعت 10:15 با بچه ها رفتیم سرکار امروز کامل قسمت پشتیبانی بودم.طرف های ساعت 2 آمدم برا نهار{غذای که مادرم آماده کرد دورهمی با بچه ها نشستیم خوردیم وسط غذا آقا قویدل زنگ زد به دکتر گفت:بلیط برا سجاد رزرو کن.{حالم گرفته شد}

خاطرات روز یکشنبه 1398/10/15

هروز که بگذرد حالم گرفته میشود امروز با بچه ها بگو بخند داشتیم.بعداظهر بارها شب یلدا برگشت خورده بدتر از همه یک ساعت تمام پله را بالا پایین رفتم از نفس افتادم.خیلی ناراحتم آمار خانه به خانم قویدل گزارش می دادن اگه شخص معرفت داشت...مشکلات بین خودمو حل میکرد نه کسی برا ما تصمیم بگیرند 6 ساعت بکوب بارها مشهد زدیم {روز کسل کننده بود}

خاطرات روز شنبه 1398/10/14

اول هفته آقاعربیان رو اعصاب آدم راه میره بگذریم بعد از اذان ظهر فروشگاه شلوغ شدوقتی ازدحام جمعیت کمتر شد اجازه گرفتم نماز بخوانم خلاصه وارد فروشگاه شدم بچه ها گفتن برو قسمت شورخونه بار کد اشتباه زدی همانجا  ماتم برد گفتم علی آقا کدام بار کد اشتباه شده گفت هیچ کدام میخام ادامه بار کد برام بزنی ساعت 3 شیفت بعداظهر اومدن شخصی حرفش اعتبار نیس فقط لب و دهان خدا نکنه که آدم بی پول دنیا بشه.کارم به اتمام رسید آمدم خانه دوباره بحث خوراکی غذا پیش اومد نمی خواسم غذا بخورم حاضر بودم گرسنگی بکشم لب به غذا نزنم ولی به اصرا بچه ها غذا خوردم.دم غروب خانه را بدون هیچ منتی تمیز کردم ولی زورم میاد فلان شخص دست به سیاه و سفید خانه نمیزنه یه نفر الکی الکی پشتیبانیش در میاد{امروز حالم گرفته شد مخصوصا اون یک نفر}

خاطرات روز جمعه 1398/10/13

سلام بر رفقا عزیز

دیشب خیلی خسته بودم خواستم تا ظهر بخوابم،خواب به چشمانم نیمد بیدار شدم کتاب زبان را مطالعه میکردم.{از دست آرش خان ناراحتم چون برنامه زبان داخل لب تاب بود پاک کرد}                                           با میلاد وسایل صبحانه خریدیم،سه نفر صبحانه خوردیم.دم دمای ظهر با بچه ها راجعه به وسایل،خوراکی خانه بحث میکردیم.بعداظهر ساعت 2:30 با بچه ها رفتیم بیرون کنار برج میلاد به غروب آفتاب نگاه میکردیم حس خوبی بهم دست داد.اومدیم میدان امام حسین برا سجاد کفش خریدیم خلاصه سه تایی گفتیم، خندیدیم دمتون گرم بچه ها به من خیلی خوش گذشت.